|
داستان
قهرمان حقیقی روزی یک قهرمان مشهور ورزشی در یک مسابقه پیروز شد ومبلغ زیادی به عنوان جایزه دریافت کرد. در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه, زنی بسوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن گفت هیچ پولی برای پزداخت هزینه درمان ندارد و اگر به او کمک نشود کودکش از دست خواهد رفت. قهرمان, درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد. هفته بعد یکی از مقامات ورزشی شهر به قهرمان گفت: ساده لوح! خبر جالبی برایت دارم! آن زن اصلا بچه مریضی نداشته که هیچ, حتی ازدواج هم نکرده. او به تو کلک زده است! قهرمان با خوشحالی جواب داد: « خدا را شکر! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه! » راستی کدوم یکی از ما بدون چشمداشت بخاطر نجات همنوع حاضریم از خودمون بگذریم!!! [ آخرین صفحه ] [ صفحه 17 از 29 ] [ صفحه بعد ] |
نوشته های پیشین
|
