|
داستان
ایمان سالها پیش مرد صاحب ثروتی به سفر کوتاهی رفت, پس از بازگشت متوجه شد که در غیاب او خانه و فروشگاهش آتش گرفته و سوخته و بدین ترتیب تمام دارائیش از بین رفته است. بدیهی بود که او باید خیلی غمگین و افسرده می شد. اما او لبخند زد و چشمانش را بسوی آسمان گرفت و گفت: « خدایا ! می خواهی اکنون چه کنم؟ » روز بعد لوحی را بر ویرانه های خانه و فروشگاهش آویخت که روی آن نوشته بود: « فروشگاهم سوخت! خانه ام سوخت! کالاها یم سوخت! اما ایمانم نسوخته است! فردا صبح شروع به کار خواهم کرد! » راستی کدوم یکی از ما تا این حد به حکمت الهی ایمان داریم!!! [ آخرین صفحه ] [ صفحه 10 از 29 ] [ صفحه بعد ] |
نوشته های پیشین
|
